پسر 32 ماه من
ماه هم گرد میشود وقتی ماهگرد میشود
مثل شیرینی یک شربت ناب مثل اینکه ما یک بار دیگر یه دنیا امده ایم
ماهگرد تو لحظه امید ما به زندگیست
لحظه پر شدن احساس ما لحظه پر شدن دل های ما لحظه گسستن ما از زمین
ماهگرد تو
همه دریا ها ابی پر رنگ هستن رنگ خورشید خوشرنگ ترین رنگ جهان هست همه چیز در اوج خود خوب و قشنگه
ماهگرد تو
روز برجسته تقویم هست روز محبوب من
خدایا ارزومان این است لحظه فوت کردن شمع های ماهگرد 10000000000 رو ببینم


روز چهارشنبه ایی دوست بابایی علی و حمید و الناز اومدن خونمون و یه مهمونی گرفتیم و متین و ملینا و نگین و عموسامان و هومن هم مهمونمون بودن اون شب تولد ملینا بود یه شب وفوق العاده ایی بود کلی خندیدم و رقصیدیم .


شام قیمه نثار گذاشتم اولین بارشون بود که میخوردن و خیلی خوششون اومد

اخر شب حمید و الناز راهی تهران شدن و رفتن ولی علی پیشمون موند پنجشنبه ایی هم شب فهیمه جون اومد پیشمون و شام جوجه کباب زدیم . چون ماهگرد رادوین بود و تولد پدرشوهری تصمیم گرفتیم که کیک درست کنیم و خواهرشوهری هم اومده بود و همه دور هم بودیم و با فهیمه جون و علی و همگی رفتیم پایین تا تولد رو تبریک بگیم

روز جمعه ایی هم ناهار خواهر شوهری و مادرشوهری و سعید اقا و علی و عمو سامان مهمون خونمون بودن و در کنار هم روز خوبی داشتیم و شب هم فهیمه جون ما رو دعوت کرد خونشون با ملینا و مهسا و علی و نگین همگی مهمون فهیمه جون بودن و خیلی شب خوبی بود . این چند روز چون تا دیر وقت بیدار میموندیم خیلی کمبود خواب داشتم . ولی رادوین همین که ساعت 11 میشد میبردم میخوابوندمش و خوابش خوب بود ولی خودمون با بچه ها تا دیر وقت مینشستیم بازی میکردیم و کمبود خواب شدید پیدا کررده بودم و علی دیگه شنبه راهی تهران شد 
یکشنبه هم بابا احسان راهی تهران شد امیدوارم که کارهامون با موفقیت انجام بشه . .
این هفته خیلی پرمشغله بودم همه زنگ میزدن میگفت رومینااااااا کجایی . ولی واقعا همش درگیر مهمون بودم . .
رادوین عسلم هم این چند روز واسه خودش پادشاهیی میکرد همچنان عاشق ماشین بازیهاش هست . علاقه به لوازم ارایش مامان همچنان ادامه داره . گاهی اوقات میبینم رفته تو اتاقم واسه خودش ارایش عجیب غریبی کرده میاد بیرون میگه نومینا خوشجل شدم .
هر روز صبح مباد بغلم میکنه میگه نومینا عاشقتم . روزم پر از انرژی میشه 
به هیچ عنوان اجازه نمیده که موهاشو کوتاه کنم . 
تو غذا خوردن خیلی بهتر شده. احساس میکنم چون در اختیار خودش هست بهتر میخوره . تو ظرف مریزم خودش 1 قاقش میخوره میره بازی میکنه دوباره میاد میخوره وقتی هم غذا تو دهانش باشه امکان نداره قاشق بعدی رو بخوره
دیروز داشتم میرفتم تو اتاقش در زدم گفتم رادوین اجازه هست بیام تو اتاقت در کمال نا باوری گفت نه نیا کار دارم
منم نرفتم ولی بعد از چند دقیقه خودش در رو باز کرد اومد بیرون منم یواشکی رفتم تو اتاقش دیدم بلهههههههههههه اقا دوتا قند برداشته برده تو اتاقش داره میخوره . هم خنده ام گرفته بود از این کارش هم اینکه ناراحت شدم پیش خودم گفتم کجای کارم اشتباه بوده که خواسته یواشکی این کار رو بکنه از کار خودم ناراحت شدم خودم رو کمی سرزنش کردم . راستی کجای کارم اشتباه بودم شاید از اینکه خیلی بهش گفتم رادوین قند نخور . کاشکی این رو غیر مستقیم بهش گفته بودم .باید رفتارم رو کمی بررسی کنم .
از طرفی هم گاهی اوقات بچه ها هم خلوتی میخواهند میخواهند کارهایی بکنن که ما نبینیم خودمون تو کودکی از این کارها زیاد کردیم . گاهی شیطنت بد نیست
یکی از دوستان میگفت ذره بین م را کنار بگذارم. زندگی کودکم نیاز به هیچ کارآگاهی ندارد..
بابا حسن چند روز پیش رفته بود کوه و تو کوه لیز خورده بود و رادوین همش زنگ میزد به بابا حسن میگفت باباحسن پات چی شده اخه
با ناراحتی سوالش رو میپرسید قربون دل مهربونت عزیزم
اخر هفته هم بابا حسن قراره بره کوه توچال . ولی همچنان رادوین نگران پای باباحسن هست . امیدوارم که صعود خوبی داشته باشن
خیلی دوست دارم که کوهنوردی رو ادامه بدم ولی احساس میکنم ارتفاع واسه رادوین کمی بد باشه امیدوارم که چند سال دیگه بتونه با بابا حسن کوهنوردی رو ادامه بده 

توچال


پسر 32 ماه من 







